تبليغاتX
آذربایجاندا قادین سسی - نامه ای به گلشیفته فراهانی

سلام ...
من چون چکمه پوش هايي که از فرط تنگي يقه ها شان صدايشان کلفت مي شود و خواهر صدايت مي کنند و به سان اين به اصطلاح مدرن هاي تحصيلکرده که ادب و نزاکت را در القاب مسخره مي دانند و خانم فراهاني خطابت مي کنند نيستم؛ من تو را دختر سرزمين خودم مي دانم و با اسم کوچک صدايت مي کنم : گلشيفته!
گلشيفته!
آنقدر هيجان زده و شيفته بودم که تمام قوانين مضحک جهاني را ( البته فقط براي اين بار مضحک ) زير پا بگذارم و فيلم تازه ات را ببينم. دوست داشتم ببينمت که چگونه بوده اي، که چگونه نقش زده اي. ديدمت، بي تعارف مي گويم که فيلم را دوست نداشتم، اما بهانه ام براي نامه اين نيست. نامه نمي نويسم تا بگويم که فيلم را نمي پسندم و بپرسم که چرا اين گونه بود، نه! حرفم چيز ديگري است، اصلا درد جاي ديگري است ...
گلشيفته! ديدم که برايت فرش قرمز پهن کرده اند، ديدم ات که کنار بازيگران قدکشيده ي فرنگي، چگونه قد کشيده بودي. ديدم ات که لبخند مي زدي، خنده هايت اما آشفته بود مثل گيسوانت. تلخ مي خنديدي گلشيفته!
بي شک خبرهاي اين روزها را زياد مي شنوي، از سرکوب ها و تهدبدها خبر داري، خبر داري که نام ات را چنان مي کوبند به اين اميد که ديگر گلشيفته اي نماند، که ديگر گلشيفته اي نرويد. حتما خبر داري که گفته اند که ارزش ها را له کرده اي پس ...! من هم خبر دارم ، خبر دارم که ممنوع الخروجت کردند، مي دانم که تهديدت کردند، که گفته اند فيلم هايت را توقيف خواهند کرد؛ تاکنون مگر کم توقيف کرده اند گلشيفته؟
بگذار بيشتر برايت تعريف کنم: اينجا عده اي تو را ناموس خود مي دانند و چنان رگ غيرتشان بيرون زده که مي خواهند گيشه هاي سينما را ببندند. اينجا عده اي چنان روي نام تو جولان مي دهند که گويا نبوده اي، که نيستي! گلشيفته! اينان تو را غرب زده مي دانند، انگار يادشان رفته (( به نام پدر)) را. بي دغدغه مي خوانندت ، فراموش کرده اند (( اِتي را در بوتيک))!
گلشيفته! اين ها دردشان اين است که تو در کشور غريبه يا به اصطلاح خودشان کشور دشمن، رفته اي و بازي کرده اي. خيال مي کنند گلشيفته! اينهايند که بازي مي کنند، اينهايند که روز و شب در شبکه هاي مضحک تلويزيون مي آيند و جولان مي دهند، هنر را تفسير مي کنند و فرهنگ را توجيه! اينهايند که در اتاق هاي وزارت فرهنگ نگاتيوها را مي بُرند تا ارشاد کنند، ديالوگ ها را مي بُرند تا ابراز وجود کنند؛ راستي تو را چند بار بُريدند گلشيفته؟ اينان عادت کرده اند به بُريدن اما اينها همه بازي است. بازي قايم باشک تا چشم ها را ببندند بر آنها که مي دانند هستند. بازي پدربزرگ هايي که روزگار مثلا روشن فردا را قصه مي کنند نه دردهاي کهنه ي امروز را!
گلشيفته! من نمي خواهم که در مقام ارشاد باشم که زن( انسان) بودنت را کمتر از ارزش بدانم و بخواهم زير پا له ات کنم. نمي خواهم مثل اين مردمي باشم که اگر تا ديروز در سينماهاي تاريک آرتيست اول بودي و برايت کف مي زدند، امروز برايشان سوژه ي اول باشي در روز روشن و به نام ات تهمت بزنند. اين مردم هميشه همين گونه بوده اند؛ هورا کِش روزهاي خوبند و هوار کِش روزهاي ...! اينها همان هايند که روزهايي که (( ميم مثل مادر)) اکران مي شد برايت هورا مي کشيدند، ببين امروز چگونه هو مي کنندات! دريغ آن روزها که مردم براي مادر مي گريستند ( و شايد هم براي دردهاي خودشان) کسي براي زن نگريست، کسي دردهاي زن را نديد و کسي نمي بيند. نمي دانم ... شايد اگر ملاقلي پور هنوز هم زنده بود و احوال امروز تو را مي ديد اين بار (( ز مثل زن )) را مي ساخت!
از اينها مي گذرم گلشيفته، به تو مي رسم و به زنانگي ات، به زنانگي مان! شرفت را شکر که اين بار در ميان اين همه هياهو بازي نکردي، دمت گرم که اين بار خودت بودي. در روزهايي که در خيابان هاي اين سرزمين دختران و مادران را به تهمت بدحجابي متعهد مي کنند، در روزهايي که زنان سرزمينمان بازداشت مي شوند و روانه ي زندان، روزگاري که به ما و به زنانگي مان تنها انگ مي چسبد و چشم ها غريب خيره مي شوند تو درخشيدي. درخشيدنت از اين رو که کنار بازيگران بزرگ دنيا نقش زدي نبود، از زنانگي ات بود گلشيفته! از اين رو که خود برگزيدي که خود باشي، از اينکه عاقبت اين روزها را مي دانستي و ايستادي. دمت گرم ... سرمان از ايستادگي تو سرافراز!
سخنم را کوتاه مي کنم؛ اينجا ديگر شايد کسي برايت کف نزند و شايد ديگر کسي روي پرده سينما هاي اين سرزمين نبيندت! تو بارها توقيف شدي، بار اول که نيست. قصه ي توقيف و سانسور نه براي سينما که براي ما ، زنان اين سرزمين، سالهاست که تکرار مي شود. مگر نه اينکه ((هفت پرده)) اکران نشد و ((سنتوري)) زير تيغ توقيف رفت؟ مگر نه اينکه براي سيمرغ ((اشک سرما))، آن روزها که حق ات را ندادند، اشک ريختي؟ ديگر دلت براي اين سيمرغ ها تنگ نشود. اينجا براي آنها که ميدان خالي مي کنند جايزه فراوان هست، تو که ماندي و ايستادي قيد اينها را بزن. اينجا کسي براي دردهاي تو (ما) نمي گريد. تو اما خودت باش گلشيفته، هميشه خودت را بازي کن!

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 0:14 توسط قادین |